|
دخترم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازان بر روی ریسمان نا استوار هراسیده ام. اما این حقیقت را تو بدانی که مردم بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند تجربه ای از غریبه تقدیم به غریبه که با آمدن خود هر غریبه ای را آشنا کرد... تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من،از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است، از شادی توست که من در دل میخندم، از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم .نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام ،دریاب! دریاب! من تو را دوست دارم. همه زندگیم و همه روزها و همه شبهای زندگیم،هر لحظه از زندگیم براین دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اندو شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است ،خوشبختی تو عشق من است، آینده تو تنها آرزوی من است... دکتر علی شریعتی
پست الکترونیک آرشیو مطالب جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سمیرا و دوستان
نوشته های پیشین
|