تبليغاتX
 سمیرا و دوستان
 

...

سیب

      به خاک افتاد

و من به خاک

بر این دوباره ی رستن

                            افتادم

و سیب پوسید

و من پوسیدم

و روح من در هوای سیب ماند

و سیب

در هوای بهشت پیچید

                        از هوای درخت

    

  و سیب ، اولین کلمه ی جهان شد

 

تقدیم به دوست عزیزم  H.A


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


شگفتا !

وقتی که بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم ...
وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ... !
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال ، در برابرت ، می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ، و کویر را تاخت و گداخت و از آسمان آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید .
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ، وبعد ، عمری گداختن از غم نبودن ، کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت .(دکتر شریعتی)

 تقدیم به دوست عزیزم شهر شیشه ای


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


خدايا!
به من زيستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بی‌ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن، که بر بيهودگی‌اش سوگوار نباشم.


دکتر علی شريعتی


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


عید و...


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


...

آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود.

چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان را شنیده اند وبدان کار بسته اند که "بمیرید،پیش ازآ نکه بمیرید"

                                              دکتر شریعتی


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت


گفتگو با خدا

 

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


وقتی با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی وبا سرسختی طوفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن  

بنشین و صبر کن

و بدان که طوفان های زمانه را هم دورانی است  

 و تند باد های زمانه را زمانی می گذرد

 و می گذارندت که برخیزی

مهم آن است که تو برای برخاستن مهیا باشی

(دکتر علی شریعتی)

تقدیم به دوست خوبم چیزی شبیه روزنامه


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


...

ماه بالای سرآبادی است

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن"

من چراغم خاموش                سهراب


 

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting