نیممممممممممممممرو
فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوري نيمرو درست ميكنن؟
دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
ساعت 11:39 موضوع |
لینک ثابت
شش سال اوّل زندگي
گريه نکن
شيطوني نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پيپي نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روي ديوار نقاشي نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايي بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولي نکن
با اون پسر بيتربيته بازي نکن
اسباببازيها رو تو دهنت نکن
زير دامن دختر شمسي خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقي نکن
دوره ي دبستان
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزي نکن
ورقهاي دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن
تخته پاککن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسي خانوم ((دکتربازي)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تختهسياه رو خطخطي نکن
گچ رو پرت نکن
تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچپچ نکن
آتاري بازي نکن
دوره ي راهنمايي
ترقّه بازي نکن
سه گا بازي نکن
جاهاي بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازي نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کلکل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسي خانوم منچ بازي نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روي ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختي تماشا نکن
با بچّههاي بيادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن
دوره ي دبيرستان
با کامپيوتر بازي نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواري نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسي خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردمآزاري نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم هاي بد بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشمچروني نکن
دوره ي دانشگاه
رشتهاي رو که دوست داري انتخاب نکن
بيست و چهار ساعت چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسيخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابونها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهاي مردم هر کاري دلت خواست نکن
شب براي شام دير نکن
با مأمور پليس کلکل نکن
چراغ قرمز رو عشقي رد نکن
موبايلت رو ريجکت نکن
حذف پزشکي نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن
دوره ي سربازي
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچي نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخي نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيري ايجاد نکن
به فرمانده بياحترامي نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگري فکر نکن
با رئيس عقيدتي جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسي خانوم نامهنگاري نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدي نکن
دوره ي شوهر بودن
با زنت شوخي نکن
زنت رو با دختر شمسي خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتي نکن
سينگل خودت را توي اورکات معرفي نکن
به زنهاي ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهاي قبل از ازدواجت نگهداري نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدي رو تکرار نکن
غير از زندگي مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاري نکن
دوره ي پدر بودن
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بيتوجّهي نکن
بچّهت رو با بچّههاي ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازي منع نکن
بچّهت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسي خانوم تشويق نکن
با بچّه کلکل نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بيتوجّهي نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادي بچّه رو محدود نکن
به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهاي بچّه چشمپوشي نکن
دوره ي پيري
براي بچّههات مزاحمت ايجاد نکن
نوههات رو لوس نکن
با پيرزنهاي ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جووني نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بيوفايي نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتي نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسي خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کي رسيدي، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن
دوره ي پس از مرگ
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاري دلت ميخواد بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...ولي فقط با روح دختر شمسي خانوم کاري نکن
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
ساعت 11:36 موضوع |
لینک ثابت
چگونه در وبلاگ عکس بزاریم.
اول باید عکسهایی که تو کامپیوترمون هست یا اونایی رو که از اینترنت گرفتیم وارد اینترنت کنیم بنابراین مثل صاحبان سایتها باید یه جای خالی یا فضای مجانی داشته باشیم بنابراین میتونیم این فضای مجانی رو از سایتی به نام www.imagecave.com بگیریم وقتی وارد این سایت شدیم ابتدا گزینه sign up رو زده بعد یه اسم و یه پسورد برای خودمون درست کرده و اینتر میکنیم سپس وقتی وارد شدیم در بالا گزینه add picture رو زده و عکسهای مورد علاقه مون رو انتخاب کرده بعد گزینه upload رو میزنیم بعد از وارد شدن عکسها return to albom رو زده و عکسهامون رو مشاهده میکنیم سپس وارد قسمت مدیریت مطالب وبلاگ شده و در پست مطالب جدید و یا مدیریت مطالب قبلی گزینه html رو زده و از تو سایت و جایی که عکسهامون رو ریختیم عبارت داخل Thumbnai رو کپی کرده ور قسمت مورد نظر در html پست مطلب قرار میدهیم سپس دوباره روی گزینه html کلیک کرده دو باره به حالت اولیه بر میگردیم و گزینه ثبت مطلب و باز سازی وبلاگ را کلیک میکنیم.
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
ساعت 11:30 موضوع |
لینک ثابت
دل نوشته
چند وقتي است دلم درد نگفتن دارد...
سايبانش همه از رنجش ترديد به يغما رفته ...
اي بيابان صفتان بي قيد...!
دادگر شهر كجاست ؟
به كجا داد برم ؟
خود نويس درمان جوهر معرفت از من خواهد ...!
ليك...
در بيابان زمان عابرانش همه از جوهره معرفتي خشكند ... خشك...
چشم اين رهگذران هم بي شرط ...
همه از خشكي اين جوهره ها
پوسيده است...
گويي از قعر بيابان
به صد طعنه به من ميگويند ....
معرفت مي خواهي...؟!
پيش ما آي وببين...
شايد از لاي چراگاه زمان ...
بين آن چهره هاي آويزان ...
در ضمير پلاسيده ي انسان صفتان بي قيد ...
ذره معرفتي
به مزاح ...!
يافت كني ...
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
ساعت 11:24 موضوع |
لینک ثابت
کیش و مات
می بینی چقدر قشنگ گوشمالیت میده ... خدارو می گم ... درست سر به زنگاه
اون وقتیکه فکر می کنی تویی که همه کارها به دستت انجام میشه چنان برنامه ها و
نقشه هات به هم میریزه چنان گره به کارت میوفته که هاج و واج می مونی!
امروز رو فراموش نمی کنم چون ظریف و رندانه حالمو گرفت!
ممنونم اما گوشم و دلم بد جوری درد گرفته!
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه بیستم اسفند 1385
ساعت 20:22 موضوع |
لینک ثابت
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
ساعت 19:16 موضوع |
لینک ثابت
وبلاگ:رسانه مردم؟
آی تی آنالایز - مفهوم ارتباطات جمعی شاید برای اولین بار همزمان با تکامل صنعت چاپ، و انتشار کتب، روزنامه ها و مجلات در سطح انبوه شکل گرفت.
پیدایش صنعت سینما، اختراع رادیو و تلویزیون، همه منجر به پیدایش مفهومی مشخص از ارتباطات جمعی شد؛ مفهومی که در آن سازمان رسانه ای با تمام اجزایش محوریت تعریف این نوع از ارتباطات را عهده دار شد.
تاکید بر نقش سازمان رسانه ای، از آن رو است که در ارتباطات جمعی به خصوص ارتباطات صوتی و تصویری، دیگر این نیروهای انسانی نیستند که موضوعیت دارند، بلکه آنچه برای مخاطب شناخته شده است، سازمانی می باشد که با وی ارتباط بر قرار می کند.
هر چند با اختراع اینترنت و گسترش آن، به جهت از بین رفتن سختی ها و مشکلات ایجاد فضاهای ارتباط با مخاطب عام، تهدیدی جدی علیه مافیای رسانه ای جهانی ایجاد شد، اما باز هم در نهایت این پایگاههای اطلاع رسانی بودند که نقش سازمان های رسانه ای را ایفا می کردند. و بنابراین روند تسلط سازمان بر دست اندر کاران تهیه و تولید همچنان باقی بود. این روند تا زمان اختراع وبلاگ ادامه داشت.
با اختراع وبلاگ به نظر می رسد که شاهد یک انقلاب ارتباطاتی بوده ایم. سرویس وبلاگ هر چند توسط ارگان مشخص که می تواند خصوصی و یا دولتی باشد، ارائه می شود، اما در حقیقت این کاربران وبلاگ می باشند که مخاطب با آن ها برقرار کرده و حتی بالاتر از آن همین کاربران هستند که به نهاد ارائه دهنده وبلاگ اعتبار می بخشند. با توجه به آنچه گفته شد می توان گفت که وبلاگ سبب ایجاد انقلابی در عرصه رسانه ها شده است؛ انقلابی که
در آن مفهوم ارتباطات جمعی که در آن یک سازمان خاص متولی ایجاد ارتباط با مخاطب است، با مفهوم ارتباطات میان فردی و میان گروهی که در آن یک فرد با افراد ¯یگر و یک گروه با گروههای دیگر ارتباط برقرار می کند، پیوند خورده است.
همین وصلت، سبب ایجاد امکانات جدید و اختصاصی و در کنار آن مشکلاتی تازه برای وبلاگ شده است. برخی از این امکانات عبارتند از:
1. همه گیر بودن وبلاگ به معنای فراهم شدن امکان اشتغال در این رسانه برای همه اقشار یک ملت و برداشته شدن انحصار رسانه ای
2. تعامل دو طرفه نویسنده و خواننده وبلاگ از طریق کامنت، میل، پی ام، و در نتیجه رشد و تعالی فکری نویسنده و خواننده وبلاگ
3. استفاده از نظریات نویسنده وبلاگ و خوانندگان به طور همزمان از طریق دنبال کردن سیر کامنت ها
4. امکان مشاهده بازخورد یک مطلب توسط نویسنده و خواننده بر حسب تعداد بازدیدکنندگان و کامنت های یک مطلب
5. پرداخت به حوزه های تخصصی بر حسب علاقه و تخصص نویسنده وبلاگ
6. ایجاد حلقه هایی از وبلاگ های مختلف از طریق ارائه لینک به آن ها
7. امکان به روز رسانی سریع وبلاگ با توجه به اینکه بر خلاف سایر رسانه ها هیچ دروازه بان و
فیلتری در آن نقش ایفا نمی کند
8. کشف استعدادهای نهفته افراد با ایجاد تریبون برای همه اقشار جامعه و در نتیجه شناسایی نخبگان ملی
9. بسترسازی برای آشنایی عموم با افکار و عقاید و نحوه زندگی خواص از طریق مطالعه وبلاگ های آنان
10. عادت دادن مردم به دموکراسی و تحمل نظریات مخالف با توجه به فراهم شدن امکان طرح مباحث متفاوت و بعضا متضاد
11. تعالی سایر رسانه ها با توجه به ایجاد فضای رقابتی و شکست رسانه های غیر حرفه ای
این امکانات و مواردی نظیر آن سبب شده است که عده ای آینده وبلاگ را بسیار روشن توصیف کرده و از آن تحت عنوان رسانه فردا و یا رسانه مردمی یاد کنند.
اما از سوی دیگر خطراتی نیز متوجه این رسانه است که سبب شده هنوز آینده این رسانه مبهم باشد.
برخی از این خطرات عبارتند از:
1. ضعف مطالب با توجه به حذف دروازه بان ها، دبیران، سردبیران، کارگردانان و ...
2. عدم اعتبار بسیاری مطالب به دلیل انتشار قبل از حاصل شدن یقین به نسبت به صحت آن ها
3. پرداخت کم نسبت به حیطه های تخصصی با توجه به علایق مشترک مردم که همان پرداخت به مسایل عاطفی و احساسی است
4. ایجاد فضای گفتمان میان تمامی اقشار ملت حتی آن ها که صلاحیت شکل دهی اندیشه دیگران را ندارند و از طریق وبلاگ به ارائه برخی بد آموزی ها می پردازند
5. عدم پرداخت دستمزد وبلاگ نویسان با وجود داشتن سهم عمده در تکوین آرای علمی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی
خطراتی که بیان شد به اضافه موارد دیگری که شاید از آن ها غفلت ورزیده ایم، در کنار امکاناتی که پیشتر از آن سخن رانده شد، این سوال را در ذهن ایجاد می کند که به راستی آینده وبلاگ چه خواهد بود؟ نظر شما چیست؟
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
ساعت 18:55 موضوع |
لینک ثابت
بشتابید مردم ایران بشتابید
بشتابيد كه فردا دير است! ديگر دوران گراني به سر رسيد. بشتابيد! ديگر دوران گوجه فرنگي به نرخ ۲۵۰۰ تومان به سر رسيد! دوره دوره ارزاني است. بشتابيد! هم اكنون گوجه فرنگي تره بار ما به نرخ ۱۲۰۰ در حال خدمتگذاري به مردم مشمول رحمت و رافت دولت مهرپرور است. بشتابيد! دير بجنبيد گوجه فرنگي تمام مي شود. پس بشتابيد!!
آدرس: نارمک. سر كوچه خونه رئيس جمهور. تره بار ميوه فروشي.
این مطلب کمی با تاخیر روی وبلاگ آمد گفتیم شاید فرجی شود...................................................
شد یا نشد به ما ربطی ندارد
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در شنبه پنجم اسفند 1385
ساعت 12:8 موضوع |
لینک ثابت
فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد :" از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-اینجا در بهشت ، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد می دهد که چگونه صحبت کنی ."
کودک با ناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کار کنم ؟"
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زند گی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟"
-"فرشته از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی اززمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :" خدایا ! اگر باید همین حالا بروم. لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید."
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی."
تقديم به همه مادران
كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم
من را در آتش عشقت بسوزان
بگذار قشنگترین جملات را برایت بخوانم
اگر تمام دنیا و جهان را بگردم
امکان ندارد عشقی همچون عشق تو پیدا کنم
هر چه قدر به تو بگویم دوستت دارم
بازهم برای تو کم است
اگر یک ثانیه از تو دور شوم
با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم
من را در آغوشت پنهان کن
من را در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز
بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم
بهترین روز زندگی من بود
روزی که تو را دیدم ای هستی من
نتوانستم حتی لحظه ای را بدون یادت زندگی کنم
من را یافتی و من در آتش عشقت ذوب شدم
من را از تمام مردم جدا کردی
و همراه تو با زیباترین عشق زندگی کردم
و دنیا را در کنار تو فراموش کردم عزیزم
من تو را در چشمانم قرار دادم
و این دنیا شاهد عشق من است
من در کنار توام و دوستت دارم
نمی توانم روزی تو را فراموش کنم عزيزم
آرزو دارم که عمرم طولانی باشد
تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم
زیرا من سالهاست که خواب در کنار تو بودن را می بینم
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در شنبه پنجم اسفند 1385
ساعت 11:58 موضوع |
لینک ثابت
کارشناسی برای بازدید به یک تیمارستان رفت وی مردی را دید که
خیلی باهوش می آمد.او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید «می بخشید آقا
شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟!»
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر
خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادرزن پدر شوهرش شد، و
چندي بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسري زاييد که نامش را چنگيز گذاشتند؛
چنگيز برادر من شد، زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه ي زنم بود و از اين
قرار نوه ي من هم مي شد؛ و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم!
چندي بعد زن من پسري زاييد، و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و حتي مادر
بزرگ او شد، در صورتي که پسرم، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه ي او بود. از طرفي
چون مادر فعلي من يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي شود، بنده ظاهرا خواهرزاده ي
پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم. پس پدرم، هم برادر من
است و هم نوه ام !!!
حالا آقاي دکتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد کارتان به تیمارستان نمی کشید؟
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در شنبه پنجم اسفند 1385
ساعت 11:49 موضوع |
لینک ثابت