تبليغاتX
سمیرا و دوستان

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:45 توسط سمیرا سجادی |


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:39 توسط سمیرا سجادی |


مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

حسین پناهی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:58 توسط سمیرا سجادی |


چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین  شعر ،
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و  تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین   دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود  این زبان صادق و طبیعی  شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:48 توسط سمیرا سجادی |


خدای خوبم

سال 1386 گذشت و من مثل تمام سال های گذشته از تو بزرگوار سپاسگذرم

سعادت داشتم تا 365روز دیگر هم خورشید را تماشا کنم،شاهد لبخند و شادی

اطرافیانم باشم،با چالش ها زندگی برخورد کرده و تجربه های بهتر زیستن را کسب کنم!

خدای مهربانم

 به خاطر هدیه گرانبهایت سپاسگذارم . از این که به من فرصت می دهی

تا طعم شیرین لحظه لحظه های سال 1387 را بچشم،متشکرم. می دانم که تو بزرگوار،

برایم بهترین ها را در نظر داری!

خدای همیشه همراهم

به پاس تمام بزرگواری ها و نعمت هایت،من هم قول می دهم که تمام سعی ام

را بکنم تا به بهترین و زیباترین شکل ممکن زندگی کنم: امیدوار،پرتلاش،شاد

و صمیمی و سبز!

پس،هر لحظه تکرار می کنم : امسال،سال خوشبختی من است!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط سمیرا سجادی |


سیب

      به خاک افتاد

و من به خاک

بر این دوباره ی رستن

                            افتادم

و سیب پوسید

و من پوسیدم

و روح من در هوای سیب ماند

و سیب

در هوای بهشت پیچید

                        از هوای درخت

    

  و سیب ، اولین کلمه ی جهان شد

 

تقدیم به دوست عزیزم  H.A

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط سمیرا سجادی |


شگفتا !

وقتی که بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم ...
وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ... !
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال ، در برابرت ، می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ، و کویر را تاخت و گداخت و از آسمان آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید .
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ، وبعد ، عمری گداختن از غم نبودن ، کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت .(دکتر شریعتی)

 تقدیم به دوست عزیزم شهر شیشه ای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط سمیرا سجادی |


خدايا!
به من زيستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بی‌ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن، که بر بيهودگی‌اش سوگوار نباشم.


دکتر علی شريعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط سمیرا سجادی |


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:58 توسط سمیرا سجادی |


آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود.

چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان را شنیده اند وبدان کار بسته اند که "بمیرید،پیش ازآ نکه بمیرید"

                                              دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:21 توسط سمیرا سجادی |


 

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:43 توسط سمیرا سجادی |


وقتی با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی وبا سرسختی طوفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن  

بنشین و صبر کن

و بدان که طوفان های زمانه را هم دورانی است  

 و تند باد های زمانه را زمانی می گذرد

 و می گذارندت که برخیزی

مهم آن است که تو برای برخاستن مهیا باشی

(دکتر علی شریعتی)

تقدیم به دوست خوبم چیزی شبیه روزنامه

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط سمیرا سجادی |


ماه بالای سرآبادی است

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن"

من چراغم خاموش                سهراب

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:57 توسط سمیرا سجادی |


آن کس که دیگران را می شناسد خردمند است
آن کس که خود را می شناسد دل آگاه است ( لائوتزه)

تلخترین اشکهایی که بر مزار رفته گان ریخته می شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهای انجام نگرفته است         ( هاریت بیچراستو)

وقتی دنبال خوبی دیگران باشید بهترین را در خودتان خواهید یافت. (مارتین والش)

اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن ، بهترین خوشبختی هاست( بودا)

به رویاهایتان بچسبید و آنها را زنده نگاه دارید. زیرا اگر رویاهایتان بمیرند،زندگی به پرنده شکسته بالی تبدیل می شود که قدرت پرواز ندارد.
(نیچه)

از همراهی مهر می آید و از مهر رنج، اگر در راه چون خود نیابی، چونان کر گدن تنها سفر کن( بودا)

عشق بلایی است که همه خواستار آن هستند.( افلاطون)

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص! (چارلی چاپلین)

خداوند وقتی بخواهد کسی را فاسد سازد او را به همه آرزوهایش میرساند.( اسکار وایلد)

خدا امید و خواب را برای جبران غمهای زندگی به ما ارزانی داشته است.(والتر)


از میان کسانی که برای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند.(آنتون چخوف)


آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند پس بی نظیر باش.( جبران خلیل)

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی ، نتوانی.(زرتشت)

اگر تنهاترین تنها ها شوم ، باز خدا هست . او جانشین همه نداشتنهاست.(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:20 توسط سمیرا سجادی |


می خواستم زندگی کنم

 راهم را بستند

ستایش کردم

 گفتند خرافات است

عاشق شدم

 گفتند دروغ است

گریستم 

 گفتند بهانه است

خندیدم 

 گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید

 می خواهم پیاده شوم



                                                            دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:41 توسط سمیرا سجادی |


   می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

  عاشق شدم ، گفتند دروغ است   می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

          ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                    گریستم ، گفتند بهانه است

    خندیدم ، گفتند دیوانه است

                   دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

                                                                 دکتر شریعتی

                                                                               

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:48 توسط سمیرا سجادی |


انسان تنها مخلوقی است که نمی خواهد همان باشد که هست

                                                                                                                         آلبرت کامو

جنگلی انبوه از حیوانات درنده امن تر از شهر بی قانون است

                                                                                                                        کنفوسیوس

هر لحظه را باید به لذت نوشید

                                                                                                                          آندره ژید

هیچ کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد انسان بودن کافیست

                                                                                                                          آلبرت کامو

یک انسان میتواند آزاد باشد بی بزرگ بودن

                    اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن

                                                                                                                جبران خلیل جبران

بکوش عظمت در نگاهت تو باشد نه در انچه مینگری

                                                                                                                          آندره ژید

سخت ترین کار فکر کردن است

                                                                                                                          انیشتین

آن ادمی عاقلتر است که میداند عقلش کمتر است

                                                                                                                           سقراط

کارهای تکراری ما نشان دهنده شخصیت ماست

                                                                                                                           ارسطو

شعله های بزرگ ناشی از جرقه ای کوچک است

                                                                                                                            دانته

پیری انسان را محدود نمی کند بلکه از محدودیت او می کاهد

                                                                                                                    استو متیل من

مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد

                                                                                                                        فیسوس

کار های بزرگ تنها از مردان بزرگ ساخته است 

                              و مردان هنگامی بزرگ میشوند که بخواهند

                                                                                                                      شارک دوگل   

انسان زاده شده است که زندگی کند نه اینکه خود را برای زندگی آماده کند

                                                                                                                   بوریس پاستر ناک

مسی که بعد از طلا شدن مغرور نشود براستی کیمیاست!

هدف نهایی ما دوستی با تمام مردم دنیاست

                                                                                                                         گاندی

آنکس که از اول میداند به کجا میرود خیلی دور نخواهد رفت

                                                                                                                         ناپلون

هرکه از چیزی بترسد از ان می گریزد اما هرکه از خدا بترسد به او پناه می آورد

                                                                                                                         ارسطو

روی زمین چیزی بزرگ نیست مگر انسان

                              و در انسان چیزی بزرگ نیست مگر فکر او

                                                                                                                   ویلیام همیلتون

دانشی را که در جهان است تنها در جهان می توان بدست آورد نه کنج اتاق

                                                                                                                   لردچستیر فیلد

هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگر به آن پیروی کند

                                                                                                                   هنری دیوید ترو

وقتی خدا در طبیعت نباشد هر کاری مجاز است

                                                                                                                    داستا لوسکی

هیچ پولی به دوستت قرض نده هر دو را از دست خواهی داد

                                                                                                                      با تلریانس

عشقی که آن را می یابیم خوب است ولی آن عشقی خود بیاید بهتر است

                                                                                                                       شکسپیر

مرا دوست بدار اندک ولی طولانی

                                                                                                                       کریستو فرملر

 زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند

                                                                                                                         برناردشاو

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:58 توسط سمیرا سجادی |


هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.

 

هر لحظه دردی سر برمی دارد

 

و هر لحظه نیازی

 

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.

 

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.

 

مگر این قفس کوچک استخوانی،

 

گنجایشش چه اندازه است؟

                                              دکتر شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:44 توسط سمیرا سجادی |


به نام خدایی که ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند

  

نسیم ،نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود وسر بالایی زیادی سخت.دانه ای گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کردنفس نفس میزد.اما کسی صدای نفسها یش را نمی شنید،کسی او را نمی دید

.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه می دانست که نسیم نفس خداست.مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت

:

گاهی یادم میرود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم ،نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت:این منم که گم میشوم.بس که کوچکم.بس که ناچیز. بس که خرد.نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.خدا گفت: اما نقطه سر آغازهر خطی است

.

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.من به هیچ چشمی نخواهم آمد.خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشمهای من همیشه بیناست

.

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت.پس دوباره گفت:زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.خدا گفت:اما اگر تو نباشی ،پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟تو هستی و سهمی از بودن برای توست،در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است

.

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک،مورچه ای با خدا گرم گفتگوست

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:49 توسط سمیرا سجادی |


عمر برف است و آفتاب تموز....و همه ی ما آدم برفی های این روزگار که روزگار غریبیست ای نازنین!

  

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:55 توسط سمیرا سجادی |


راستی آیا

 

کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها

 

دائما تکرار مشق آب ! آب !

 

مشق بابا آب بود ؟

 

 

قيصر امين پور

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:57 توسط سمیرا سجادی |


اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:16 توسط سمیرا سجادی |


من خويشاوند نزديك هر انساني هستم . نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم نه انيراني را به ايراني . من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم . من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي ندارم .

                                                                                                                   شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:56 توسط سمیرا سجادی |


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
                                 سرها در گريبان است .
كسي سر بر نيارد كردپاسخ گفتن و ديدار ياران را .

نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
                        كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
              به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
                            كه سرما سخت سوزان است .

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون , ابري شود تاريك .
          چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .
                   نفس كاينست , پس ديگر چه داري چشم
                    ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِپيرهن چركين !
         هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آي .
                        دمت گرم و سرت خوش باد !
                        سلامم را تو پاسخ گوي , در بگشاي !

منم من , ميهمان هر شبت , لولي وش ِمغموم .
         منم من , سنگِ تيپا خورده رنجور .
               منم دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور .
                     نه از رومم , نه از زنگم , همان بيرنگِ بيرنگم .
بيا بگشاي در , بگشاي , دلتنگم .
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست , مرگي نيست .
صدايي گر شنيدي , صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم .
   حسابت را كنار جام بگذارم .
     چه مي گويي كه بيگه شد , سحر شد , بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِبعد از سحرگه نيست .
حريفا!گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است.
    و قنديل سپهر تنگ ميدان . مرده يا زنده,
         به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود , پنهان است .

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
   هوا دلگير , درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
         نفسها ابر , دلها خسته و غمگين ,
                درختان اسكلتهايِ بلور آجين ,
                       زمين دلمرده , سقفِ آسمان كوتاه ,
                                                   غبار آلوده مهر و ماه ,
                        زمستان است .

                                                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:17 توسط سمیرا سجادی |


انسان سراسیمگی میان شرق وغرب خویش است

 

                                                                دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:55 توسط سمیرا سجادی |


سلام

سمیرا ودوستان قصد دارند وبلاگ تخصصی در کنار این وبلاگ راه اندازی کند.

سمیرا ودوستان۲ منتظر هست..

در ضمن دوستان عزیز این وبلاگ بر جای خود استوار است...

.http://samirasajadi2.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:9 توسط سمیرا سجادی |


تا که بودیم نبودیم کسی، کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند، خفته ایم همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا  تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه میترسم شبی رسوا شوم، بدتر از رسواییم  تنها شوم

آه ازآن تیر و آه از آن کمند،پیش رویم خنده پشتم پوزخند

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:15 توسط سمیرا سجادی |


حقیقت زنده میماند و «اشکال حقیقت یا باطل» میمیرند و اگر «اشکال» را هم بخواهیم ناشیانه حفظ کنیم غافله شتابان زمان آن را زیر میگیرد و با محتوای آنکه خود حقیقت است پایمال می سازد. 

 

                                    

             دکتر شریعتی 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:9 توسط سمیرا سجادی |


وقتي يك سريال از يك كارگردان جوان به نام بهرام بهراميان آنهم در دومين ساخته اش  و بعد از سريال" مشق عشق "و البته در ميان انبوه سريالهاي كارگردانان شناخته شده در سيما با اقبال عمومي مواجه مي شود بايد به آن گروه دست مريزاد گفت و منتظر هرگونه اتفاق و شايعه اي بود .

برخی سایت ها نوشتند طبق اظهار يك منبع آگاه، پخش سريال تلويزيوني «ساعت شني» متوقف شده است. بنا به اين گزارش، آخرين قسمت پخش‌شده از اين مجموعه دوشنبه از شبكه اول روي آنتن رفت و نمايش اين سريال ادامه پيدا نخواهد كرد

ساعت شني يكي از موفق‌ترين و بهترين سريال‌هاي چند سال اخير سيماست كه پخش آن در روزهاي زوج از شبكه اول آغاز شد و به دليل حساسيت موضوع و داستان نامتعارفش بنا به جمله‌اي در عنوان‌بندي سريال، براي افراد زير 16 سال توصيه نمي‌شود. سريال كه به موضوع رحم اجاره‌اي مي‌پردازد، با مجموعه‌اي از بازيگران خوب سينما و تلويزيون و ساخت حرفه‌اي و متن قوي و كار شده‌اش در همين مدت كوتاه توانست توجه خيلي از بينندگان و صاحب‌نظران را به خود جلب كند.

از نكات جالب اين مجموعه مي توان به هنر نويسنده آن - احمد رفيع زاده -  اشاره كرد كه البته حركت تازه اي محسوب نمي شود ولي در اين سريال توانسته از طريق روايت موازي يك درام مشترك را بيافريند. در واقع مخاطب ‏همزمان با ماجراي زندگي مينا "نسرين مقانلو" و مهشيد "مهراوه شريفي نيا" را که دو زن مهجور و ستمديده ‏جامعه هستند ماجراي زندگي دکتر ماهرخ گلستان "رويا نونهالي" وهمسرش ناصر‎ ‎‏"بيژن امکانيان" را که ‏با مشکل بچه دارنشدن مواجه هستند، را نيز دنبال مي كند.

بهرحال کمتر فيلمنامه نويسي در اين چند ساله گذشته در سينما و تلويزيون ايران

وجود داشته که به چنين سوژه ‏هايي نزديک شده باشد البته مميزي ها و محدوديت ها هم مزيد برعلت شده تا سوژه هاي بکر و دست نخورده ‏اي همچنان در جامعه و در دنياي داستاني باقي بمانند. خوشبختانه در"ساعت شني" اين اتفاق افتاده است و ‏مخاطب چه عام و چه خاص با فيلمنامه اي روبروست که از نوآوري و جسارت فوق العاده اي چه به لحاظ ‏ساختاري و چه به لحاظ محتوايي برخوردار است. ‏

اميدوارم امشب شاهد پخش اين سريال باشيم و زمزمه هاي توقيف  نمایش آن در حد يك شايعه بيشتر نباشد . و سیما با پخش این سریال که نشان از ساختار شکنی و فرار از خطوط قرمز ذهنی است آزاد سازد .

(نوشته شده توسط دوست عزیزم چیزی شبیه روزنامه)

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:5 توسط سمیرا سجادی |


یک بار درون اناری زندگی کردم.

روزی صدای دانه ای را شنیدم که می گفت:
در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم ترانه خواهد خواند و خورشید نیز خواهد رقصید و من در گذر این فصل ها نیرومند تر و زیباتر خواهم بود!

دانه ای دیگر گفت:
چقدر تو نادان هستی ای رفیق! هنگامی که من مانند تو کوچک بودم چنین رویاهایی را در سر می پروراندم اما پس از اینکه توانستم همه چیز را با عقل بسنجم دریافتم که تمام آرزوهایم بیهوده اند!

سومین دانه گفت:
اما من چیزی را در خودمان نمی یابم که از آینده ای چنین بزرگ خبر دهد!

چهارمین دانه گفت:
اگر آینده ما بهتر از امروزمان نباشد، زندگی بیهوده ای خواهیم داشت!

پنجمین دانه گفت:
چرا درباره آینده مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز بر ما چه خواهد گذشت؟

ششمین دانه گفت:
ما تا ابد به زندگی کنونی خود ادامه خواهیم داد.

هفتمین دانه گفت:
من آینده را به روشنی میبینم اما نمی توان آن را به الفاظ بیان کنم.

آنگاه دانه هشتم و نهم و دیگر دانه ها نیز ، به صدا در آمدند و به سبب تعداد صداها دیگر نتوانستم چیزی را بفهمم. پس در درون یک « بـه » ساکن شدم ؛ جایی که دانه های کمی دارد و در خاموشی و سکوت به سر میبرند!

 

دیوانه و خدایان زمینی – جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:38 توسط سمیرا سجادی |