
سالها بود که دلقکها راه و رسم سرگرم کردن آدمها رو یاد گرفته بودن و بین مردم برای خودشون جایگاهی پیدا کرده بودن. اما چند وقتی بود به سرشون زده بود که دلقک بودن دیگه بسه و باید برای خودشون کسی بشن، مدام یواشکی جمع میشدن و نقشه میکشیدن تا بالاخره یه روز یکیشون که از همه با تجربه تر بود پرید رو صحنه و نمایشی رو آغاز کرد که تونست همه مردم رو مات و مبهوت خودش کنه. مردم مسخ شده آنچنان تحت تاثیر اون نمایش قرار گرفته بودن که چشماشون از شوق خمار شده بود و در حالی که یه لبخند گشاد روی صورتاشون نقش بسته بود از شدت شعف دچار توهم شده بودن تا جایی که نقش و نگارای روی ماه رو به شکل چهره یه آدم میدیدن و به هم نشون میدادن و میگفتن "من میبینمشا، تو هم میبینیش ". این حال ادامه داشت تا اینکه یه روز از شدت درد به خودشون اومدن و چشم باز کردن دیدن ای داد بیداد دلقکها تمام شهرو گرفتن و دارن همه روشلاق می زنن. اولش همه همچین جا خورده بودن و تعجب کرده بودن که مدام میگفتن "چه خبر شده، آخه مگه دلقکها میتونن شهرو اداره کنن، اینا که از این کارا نکردن، همین روزاست که مجبور شن بزارن و برن دنبال کارشون". اما دلقکها که یه عمر حسرت "کسی بودن" رو کشیده بودن دیگه هیچی و هیچ کس براشون مهم نبود و میریختن و میپاشوندن ... ولی خب عادت نمایش دادنشون رو نمیتونستن ترک کنن چون تنها کاری بود که توش خبره بودن، پس همچنان به ادا اطوار درآوردن ادامه می دادن و حتی دستارای سر و شنلای مضحکشون رو از تنشون در نمیاوردن، تنها فرقش این بود که سعی میکردن جدی باشن که البته اصلا ممکن نبود چون غیر از حرفای مسخره و لودگی چیزی بلد نبودن. اما واقعا دلشون میخواست مردم جدیشون بگیرن و برای همین بود که شلاق برداشته بودن و شروع کرده بودن به زدن کسایی که بهشون میخندیدن. البته فایده هم داشت چون خیلی زود یه روزی رسید که دیگه هیچ کس توی اون شهر نمیخندید. تازه روزایی رسید که مردم اونقدر دلقکها رو جدی می گرفتن که ساعتها میشستن و سرگرم تفسیر "عملکردهای" دلقکها میشدن و البته آخر بحثها همیشه به این جمله ختم میشد "واقعا کارای آقایون و آقازاده ها مسخرس" (راستی دلقکها گفته بود که مردم اونا رو آقا صدا کنن و بچه هاشون رو آقا زاده). تا اینکه سی سال گذشت. معلوم نیست دقیقا چی شد ولی یه روز بین دلقکها دعوا شد و یک نمایشی راه افتاد دیدنی، مسخره تر از همیشه، اونقدر مسخره که مردمی که سی سال بود نخندیده بودن شروع کردن به خندیدن، طوری بود که حتی شلاق هم که میخوردن نمیتونستن جلوی خندیدنشون رو بگیرن، حتی بعضی ها مردن ولی حتی جنازه هاشون رو که میدیدی انگار لبخند به لب داشتن. آخرشم دلقکها فهمیدن که بعد از اینهمه سال نتونستن به آرزوشون برسن و برای خودشون کسی بشن، معلوم نیست قراره چی بسر دلقکها بیاد، ولی یک چیز معلومه، دیگه نمیتونن جلوی خنده مردم رو بگیرن.....
تمام حرفم همین است : هوا سرد است...
دل مشغولی :............................................................سکوت
چند قطره تاريكي را در گلدان كاشتم، چيزي سبز نشد.....
برای تو عزیز دل همیشگی![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در ششم شهریور 1388 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست....
از ذهن گذشته:..............................................................روز خبرنگار
ازدل گذشته:.................................................................حسین پناهی
بعد از تمام دل مشغولی ها:........................دیگه دل مشغولی نمونده عزیز..
برای..... :.....عقرب عاشق.../دم به کله میکوبد و /شقیقه اش دو شقه میشود /بی آنکه
بداند /حلقه آتش را خواب دیده است /عقرب عاشق..................
برای تو عزیز همیشگی.....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در هفدهم مرداد 1388 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟"
استاد اندکی تامل کرد و گفت:
"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. " دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت.
" آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"
.
.
.
بعد از تمام دل مشغولی ها:...حرفی برای گفتن نمانده...
برای تو عزیز همیشگی...![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در پانزدهم تیر 1388 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
با سلام...
از تمامی دوستانم به خاطر مشکلاتی که در اسم وبلاگ و نام نویسنده پیش آمده بود عذرخواهی
می کنم...
مدیر وبلاگ...
نوشته شده توسط سمیرا.... در ششم خرداد 1388 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت

روزی روزگاری،پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان،رنگارنگ و عالی و در یک کلام ،حیوانی بود مستقل و آماده پرواز با آزادی کامل.هر کس آن را در حال پروازمی دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی بازمانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان ،به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند....و زن پذیرفت... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند...زن، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید... ولی در عین حال، می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دوردست برود. ترسد مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر پرواز در آید...زن احساس حسادت کرد...حسادت به توانایی پرنده در پرواز...
و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:"برایش تله می گذارمو این بار که پرنده بیاید ، دیگر اجازه نمی دهم برود." پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد.و آنها به او می گفتند:
تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت؛ درخشش پرهایش محو شد،به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس ،کسی به آن توجهی نمیکرد.
سرانجام روزی پرنده مرد.زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد.تنها روز نخست یادش بود...
زندگی برای زن بدون حضور پرنده،مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد. از مرگ پرسید:
چرا به سراغ من آمدی؟
مرگ پاسخ داد:
برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم می توانستی به عشق ورزیدن ادامه بدهی...
حالا تو برای پیدا کردن او به من نیاز داری.....
.
.
.
بعد از تحریر: اگر کسی خواست ماجرای زندگی من را مانند قصه برای دیگرا بازگو کند، حتما آن را با یکی بود یکی نبود.....................آغاز کند...
بعد از تمام دغدغه ها:...................................به امید موفقیت تو در.......................
و بعد از تمام حرفها: زمان تولد،زمان مرگ.../زمان کاشت،زمان برداشت.../زمان ویران ساختن،زمان شاختن.../زمان زمزمه کردن.../زمان عاشق شدن،زمان متنفر شدن.../زمان جنگ،زمان صلح...
برای تو عزیز همیشگیم....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت
دوست عزیزم
گل گندم جان
درگذشت مادر عزیز و بهتر از جانت را تسلیت می گویم...
گندم عزیز همدلی من رو هم بپذیر..........
روحش شاد...
نوشته شده توسط سمیرا.... در ششم فروردین 1388 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
برای...............
ورق کاغذی که همچون برف سپید بود،گفت:" من پاک و دست نخورده آفریده شدم و تا ابد نیزپاکیزه خواهم
ماند. من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شومتا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و
پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کند."
شیشه دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید، اما ترسید ه او نزدیک شود.
قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب، ورق سپید چون
برف همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند. ما،خالی از هر نوشته ای..................
پی نوشت : حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در
معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشاننیست!!!!
پی نوشت : پشت تنهایی من، تنهایی سخت تر و دور از دسترسی است.
بعد از همه صحبت ها : من به خوبی می دانم که ورای من وتو هستی هست عشق ما
می میرد،مگر آزاد شود رفتنت رنج من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست
دارم...................................
می خواهم هر طور دلم می خواهد بخوانم....
تورا دوست دارم.....
از عشق بگویم....
و زمانی دراز شرمم می آمد از خواسته ام...........
گل همان گل است........
نام دیگری ندارد....
سادگی ترس ندارد...............
برای تو عزیز همیشگیم....... ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در ششم اسفند 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و هشتم دی 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
پدر و پسری مشغول قدم زدن در کوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فریاد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.
بعد از تحریر:....
.
بله ! خواستن تمام چیزهایی که ما انتظارش را داریم به یک تصویر ذهنی ایده آل بستگی دارد. این تصویر ذهنی شماست که به شما شادی یا غم، موفقیت، یا شکست، خوشبختی و یا درد و رنج را هدیه میدهد. تصویر ذهنی شما میتواند به شما کمک کند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، میتواند به شما کمک کند تا از زندگی خود لذت ببرید، میتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به کار و فعالیت هایی باشد که شما برای زمان فراغت خود انتخاب میکنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلاییترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم کنید و با توجه به واقعیتها، نه خیالات واهی، بلکه براساس تصویر مثبت که از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت کنید.
مراقب باشید تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نکنید تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهید. مواظب خودتان و روحتان و اندیشههای قشنگتان باشید. نگذارید که هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبهروی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقیت و خوشبختی در زندگی را آنطور که می پسندید تجربه کنید !
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت
مترسک
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!
.
.
.
.
نوشته شده توسط سمیرا.... در دوازدهم آذر 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت

یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جداشدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.
پی نوشت:چیزی برای گفتن ندارم...
.
.
تقدیم به همدم و عزیز همیشگیم![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سمیرا.... در سوم آبان 1387 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت
...
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكردروزها و هفتهها سپري شد يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببينددر كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
بعد از تحریر:
نوشته شده توسط سمیرا.... در هجدهم مهر 1387 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت
خواب ديدم
در خواب گفتگويي با خدا داشتم .
خدا گفت :
پس مي خواهي
با من گفتگو كني ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشيد .
خدا لبخند زد ,
وقت من ابدي است .
چه سوالاتي در ذهن
داري , كه مي خواهي
از من بپرسي ؟
چه چيز بيش از همه
شما را در مورد انسان
متعجب مي كند ؟
خدا پاسخ داد . . .
اين كه آنها از بودن در
دوران كودكي ملول مي شوند .
عجله دارند كه زودتر بزرگ
شوند و بعد حسرت دوران
كودكي را مي خورند .
اين كه سلامت شان
را صرف بدست آوردن
پول مي كنند
و بعد پولشان را خرج
حفظ سلامتي مي كنند .
اين كه با نگراني نسبت به آينده
زمان حال فراموش شان مي شود .
آنچنان كه ديگر نه در آينده
زندگي مي كنند نه در حال .
اينكه چنان زندگي مي كنند
كه گويي هرگز نخواهند مرد
و چنان مي ميرند كه گويي
هرگز زنده نبوده اند .
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
و مدتي هر دو ساكت مانديم .
بعد پرسيدم . . .
به عنوان خالق انسانها ,
مي خواهيد آنها چه
درسهايي از زندگي را
ياد بگيرند ؟
خدا با لبخند پاسخ داد ,
ياد بگيرند كه نمي توان
ديگران را مجبور به
دوست داشتن خود كرد .
اما مي توان محبوب ديگران شد .
ياد بگيرند كه خوب نيست
خود را با ديگران مقايسه كنند .
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست
كه دارايي بيشتري دارد ,
بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد .
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم
زخمي عميق در دل كساني كه
دوست شان داريم , ايجاد كنيم
و سالها وقت لازم خواهدبود
تا ان زخم التيام يابد .
با بخشيدن ,
بخشش ياد بگيرند .
ياد بگيرند كساني هستند كه
آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساس شان
را براز كنند يا نشان دهند .
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به
يك موضوع واحد نگاه كنند وآن
را متفاوت ببينند .
ياد بگيرند كه هميشه
كافي نيست ديگران آنها را ببخشند
بلكه خودشان هم بايد
خود را ببخشند .
و ياد بگيرند كه
من اينجا هستم .
هميشه .
ريكا استريكلند
نوشته شده توسط سمیرا.... در شانزدهم مهر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت

پدر و پسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: « آآآآي ي ي !!!» صدايي از دور دست آمد : « آآآآي ي ي !!!»
پسر با كنجكاوي فرياد زد : « كه هستي ؟ » پاسخ شنيد : « كه هستي ؟ »
پسر خشمگين شد و فرياد زد : « ترسو ! » باز پاسخ شنيد : « ترسو ! »
پسر با تعجب از پدر پرسيد : « چه خبر است ؟ » پدر لبخندي زد و گفت : « پسرم توجه كن ! » و بعد با صداي بلند فرياد زد : « تو يك قهرمان هستي »
پسر باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد : « مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي در حقيقت انعكاس زندگي است . هر چيزي را كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي عينا به تو جواب مي دهد . اگر عشق بخواهي : عشق بيشتري در قلبت بوجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ان را حتما به دست خواهي آورد . هر چيزي را كه بخواهي و هرگونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به تو خواهد داد . »
نوشته شده توسط سمیرا.... در پنجم مهر 1387 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
دنیای عزیزم ، من یک ناشنوا هستم ، ولی نه تنها از ناشنوا بودن خود ناخرسند نیستم بلکه بعکس شکرگذار خالق متعال خویشم. من نه تنها احساس ضعف نمی کنم بلکه خود را قوی، قادر و آماده برای جدال با هر مشکلی می دانم و از همنوعان خود می خواهم که حقوق ما را محترم بشمارند، ما را بفهمند و با ما همراه باشند.
(
(آبراهام بن گورا ناشنوایی از کشور گینه)
نوشته شده توسط سمیرا.... در پنجم مهر 1387 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت

چشمانم برای دیدن واژه ات بیقرارند
اما چگونه بنویسم
مدادهای سیاه برای نوشتن نام سپیدت نامحرمند
عزیز من
طرح روشنت را بر تن کدام سیاهی نقش کنم
تا تو را بنگرم !!
نه ، دلم راضی نیست
باشد، تو سهم دیدار من نیستی
تنها زمزمه ات می کنم
من به تکرار واژه ات نیز خشنودم ...
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت
صداقت
![]()
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
تقدیم به عزیز همیشگیم...
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت

"سبز سبزم ریشه دارم، من درختی استوارم..."."شور و عشق و شادیم را، از خدایم هدیه دارم. هرچه هستم هرچه باشم، چشمه ای پاک و زلالم"
روحش شاد و یادش گرامی
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
سالروز میلاد بزرگمرد عدالت (علی علیه سلام ) مبارک باد..

نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت

پیرمرد و پسرک واکسی
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
![]()
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
قیصر امین پور
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و دوم تیر 1387 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر - مامان - مام - ام و… برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.
خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی انسان. بزرگ و بلند. شاید نیمی از انسانها مادر شوند اما بازهم مادر بودن و مادری کردن مفهومی مقدس است.
نوشته شده توسط سمیرا.... در چهارم تیر 1387 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :
»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .
او سالهای سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.
نوشته شده توسط سمیرا.... در بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمیرا.... در دهم خرداد 1387 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي كه در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني!
نوشته شده توسط سمیرا.... در پنجم خرداد 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
نوشته شده توسط سمیرا.... در دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
غریبه(همدم و رفیق و عزیز همیشگی)
دکتر اردستانی
دکتر رضوی
شهر شیشه ای
خبر گزاری فارس
نیوشا بینش
بهروز رضییی فر
تپش
انجمن علمی ارتباطات دانشگاه آزاداسلامی اراک
آسمان وریسمان
هوای تازه
بی نام
استاد علیرضا گلستانی
گل گندم
خرد گرایی
مارمولک
خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی
ارتباطات
هشتبندی
خبر گزاری مهر
ترانه های زندگی
دکتر شریعتی
یاداشت های یک خبرنگار
بازنگار
گروه ارتباطات اجتماعی ایران
اخبار ارتباطات
طلوع(علی مرادی)
محمد حسینی
هادی شیخ
راستین دهقان
فاطمه حسینی
آرش حفیظی
شقایق(غریبه ای آشنا)
شاملو
میلاد اصفهانی
بانوی پاییز
دلتنگی های یک پدر
کمی صادقانه تر
چیزی شبیه روزنامه
معلومات عمومی
مرکز پزوهشهای ارتباطات
بانک مقالات ارتباطات اجتماعی
روابط عمومی
روابط عمومی کاربردی
آخ دلم!نشکنی(عمو)
سميرا ودوستان2
torino2
فسقلی
پیوندهای روزانه
مركز پژوهش هاي ارتباطات
مركز تحقيقات، مطالعات و سنجش برنامه اي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران
پايگاه اطلاع رساني علوم ارتباطات ايران
آیین نامه آموزشی دانشگاه آزاد
نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY